رادین رادین ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

روزهای زندگی رادین کوچولو

چهارشنبه 16 فروردین 1391 (هفته 35 بارداری)

سلام رادین کوچولوی مامانی...خوبی عشق من...دیگه برای خودت مردی شدی عزیزم.... عید خوب بود ...خوش گذشت اما به خاطر بارداری من جای خاصی نمرفتیم عزیزم.... دلم خیلی یه مسافرت میخواست اما ...قرار شد هرموقع تو آمدی با هم دیگه 3 تایی بریم مسافرت عزیزم.... تازه اینجوری خیلی بیشتر خوش میگذره عزیزم.... توی عیدم که همش زمزمه این بود که بابایی بره مسافرت کاری که بره چین....ما که مسافرت نرفتیم اما بابایی رفت....تا جور شدن ویزا و بلیط و کار های مسافرت بابایی خدارو شکر مسافرتش به عید نرسیدو بابایی عیدو پیش من بود...اما خیلی عجله ای و اتفاقی بابایی دیشب رفت..... به همین راحتی.... اینقدر عجله ای شد که من حتی بابایی و ندیدم.....یعنی دیدما...تا امد سریع...
20 خرداد 1391

29 اسفند 1390 (هفته 33 بارداری)

سلام به عسل مامانی....خوبی خوشمل من.....امروز دو تا اتفاق خوب تو زندگی منو بابا طوفانت افتاده عزیزم....یکی مال همین امشب و یکی اش هم مال 3 سال پیش.... یعنی 3 سال پیش منو بابایی توی یه همچین روزی با هم نامزد کردیم       ....اره عزیزم....امروز سالگرد بله برون منو بابایی... که برای منو بابایی خیلی روز با ارزشی عسلم..... اتفاق دوم هم که توی همین امشب افتاد..انتخاب اسم تو عزیزمه..... بابایی میگفت بزاریم آبتین منم میگفتم بزاریم رادین..... دیگه دیدیم اینطوریه و چیزی به امدن تو نمونده و  باید ما برات اسم انتخاب کنیم قرار شد بزاریم لای قرآن.....خاله افسانه اسم هارو نوشتو گذاشتیم لای  قرآن...
27 فروردين 1391

سال نو مبارک.....

  تحویل سال نو 1391 - ساعت ۸ و ۴۴ دقیقه و ٢٧ ثانیه صبح سه شنبه   ا ول فروردین ۱۳۹۱ در ایران       ...
28 اسفند 1390

یکشنبه 28 اسفند 1390 ( هفته 33 بارداری)

سلام عزیزم....خوبی خوشگلم...دیگه چیزی به امدنت نمونده عشق من....تقریبا  تا 1 ماهو نیمه دیگه تو توی بقل منو بابایی هستی.....چه قدر روزها زود میگذره عزیزم...انگار همین دیروز بود که فهمیدم بیبی چک مثبته و ....الان توی هفته 33 بارداریمو تا چند وقت دیگه تو توی بقلمی عزیزم..... امسالم تا یه روز دیگه تمام میشه و میره...امسال که گذشت ایشالله سال جدید هم برای من هم برای بابایی هم برای تو عشق من سال خوبی باشه...برای منو بابایی که هست اخه قراره یه فرشته کوچولو به جمعمون اضافه بشه..... خدایا...شکرت.... بابت همه چی... شوهر خوبم که عاشقشم... و میدونم که میدونه........  .  نینی نازم که به زودی میاد توی بقلم....... عشق مامانی...پیشاپیش ...
28 اسفند 1390

سه شنبه 16 اسفند 1390 (هفته 31 بارداری)

سلام پسمل خوشملم...خوبی مامانی...دیگه خوب برای خودت بزرگ شدی عسلم.... عاشق تکون هایی ام که مثل ماهی تو شیکم من میخوری..... عزیزم..امروز سومین سالگرد آشنایی منو باباییه...یعنی اولین باری که منو بابایی با هم قرار گذاشتیمو همدیگرو دیدیم..... دقیقا توی چهار راه ایت .تلفن خونه من برای اولین بار باباییو دیدم و از خدا خیلی ممنونم که باباییتو من دیدم...من عاشق بابایی امو بابایی ام عاشق منه.....بعدم جفتمون عاشق توییم نینی خوشگلم..... بوس عزیزم....
28 اسفند 1390

جمعه 12 اسفند 1390 (هفته 30 بارداری)

عزیزم....امروز سومین روز سالگرد آشنایی منو بابایی البته از طریق تلفنه... یعنی 3 سال پیش بابایی این موقع برای اولین بار با من تماس گرفتو ما برای اولین بار با هم آشنا شدیم عزیزم.....این روز ها برای من خیلی با ارزشن.... ...
28 اسفند 1390

شنبه 6 اسفند 1390 (هفته 30 بارداری)

عزیزم.... این لباسو خاله افسانه برات خریده که فکر کنم ایشالله توی پاییز سال بعد اندازه ات بشه عسلم.... این پلیور و کلاهی ام که میبینی کار دست مامانیته عزیزم..یعنی مامان بنده که برای نوهی خوشملش بافته ...وای خیلی نازه....تصور میکنم توی تن تو بره چه هولویی میشی عزیزم.....   اینم که کشوی کفشو جورابته که دیگه خدا بده برکت مامانی....   اینم ماشین سرکاره که خاله افسانه برای کادوی سیسمونیت خریده عسلم...چه شیطنتی بکنی روی این ماشینت عزیزم...پسر خاله راستینتم یکی عین همین داره ها.... تفاوت سنیتون میشه یه سال عزیزم...چه اتیشی بسوزونین با هم دیگه ...وای.....   این قمقمه ی آب و با این اسباب بازی پو ...
28 اسفند 1390

سه شنبه 25 بهمن 1390 ( هفته 28 بارداری)

سلام به عشق مامانی وبابایی...عزیزم..امروز روز عشق و من و بابایی ام با تمام وجودمون تورو میپرستیمو این روزو بهت تبریک میگیم عسلم..... امروز روز عاشقاست و کسایی که همدیگرو دوست دارن به همدیگه هدیه میدن عزیزم..ایشالله توام که بزرگ شدی این روزو با عشقت جشن میگیریو بهش هدیه میدی عزیزم..... امروزم منو بابایی به مناسبت همین روز با هم شام رفتیم بیرون البته با وجود شما پسمل نازم باید بگم سه تایی رفتیم بیرونو منم برای بابایی یه جعبه بزرگ هدیه دادم که اولش باورش نشد مال اون باشه بعد که بازش کرد و توشو پر از کادو و شکلات دید خیلیخوشحال شد...بابایی ام برای من یه دسته گل شیشه ای از جنس بلور که خیلی زیبا بودو برای مامانی خرید...منو بابایی عاشق همیم...
28 اسفند 1390

دوشنبه 17 بهمن 1390 (هفته 27 بارداری)

امروز نوبت کلاس بارداریم بودو....امروز برن و جاهای که لازمه توی بیمارستانو بهمون نشون دادن حتی اتاق زایمان...جاهایی که برده میشیمو ...یه کم به ادم حالت استرس میداد اما ترس ادم میریخت....مخصوصا اتاق زایمان...فقط خدا کنه که ایشالله من سزارینی نشم عسلم...چون اصلا دوست ندارم سزارین بشم....بوس مامانی.....
28 اسفند 1390